من نمیدانم کیستم؟
بهر چه زنده ام؟
اما بالاخره هستم
شاید فقط جسمم باشه اما همینشم غنیمته . پس سعی میکنم از زندگیم لذت ببرم .
همین جا رسماً اعلام میکنم که سیاست رو بوسیدمو کنار گذاشتم . امیدوارم اتفاقی واسه سران جبهه ی مشارکت ایران اسلامی پیش نیاد . که البته اومده . بیچاره ها کاری نکردند که فقط یه حزب زدن .
شعارشونم این بود ابران برای ایرانیان.
اما الان شده زندان برای ایرانیان .
بگذریم سیاست تمام .
اینم بوس آخر بر سیاست
بوس...
حالا از خودم بگم :
احتمالا این آخرین پست من هستش.
البته تو این وبلاگ .
بعضی از دوستان منو می شناسند و من زیاد حال نمیکنم که کسی بشناسه منو . یعنی بدونه که پشت نوشته ها چه شخصیتی هستش .
پس یه وبلاگ جدید با یه اسمه فوق العاده
من اگه تو مدت وبلاگ نویسیم یه دوست خوبم پیدا کرده باشم غنیمته .
همینجا از یاسمن خانم دوست خوبم تشکرمیکنم و بش میگم که نگران نباشه ادرسه جدید وبلاگو واسش به طور خصوصی نظر می ذارم . اما از بقیه دوستان معذرت می خوام .
تو وبلاگ جدیدم میخوام بیشتر طنز باشه کارام و البته دلنوشته
اسمشم هست : ...........
به امید خدا
به اونیم که میخواد ادرسمو بدونه و خودشم میدونه کیه میگم که اشتباه بزرگی کرد
اگه ادرسو می خواد بهم اس بده بش میدم
فقط ادرسو
مطمئنم پشیمون میشه .
ولی شاید خیلی دیر باشه
به قول شاعر :
ناگهان چقدر زود دیر می شود
ممنون
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:6  توسط نوستالژی
|
نمیدونم چمه؟
حال و حوصله نوشتن ندارم شاید یه وبلاگ جدید زدم
همین .
پی نوشت :از همه کسایی که ازشون خواهش کردم و قانعشون کردم که بیان رای بدن معذرت می خوام . این تو گلوم گیر کرده بود
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 2:50  توسط نوستالژی
|
دوستم عاشق شده بود من به او خندیدم.
من عاشق شده بودم دوستم به من می خندید
اما من کمی زود عاشق شده بودم
تقصیر من نبود
اکنون هم تقصیر من نیس
متاسفانه همیشه خدا من هیچکاره بودم
حداقل وجدان راحتی دارم
من.....
سکوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت
همه مردم دنیا به یک زبان سکوت میکنند.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:7  توسط نوستالژی
|
نمیدونم
اینقد اعصابم خرابه که هیچی نمیدونم
هرچیزی لیاقت می خواد
نداشتم
اگه داشتم خیلی اتفاقا میفتاد
هفته دیگه امتحانا شروع میشه
۲۰واحد
هیچی نخوندم
حال خودمم نمیدونم
اگه خونه بشینم میمیرم
واسه همین از صبح تا شب میرم ستاد موسوی
با بچه ها حرف میزنم
حداقل انرژی میگیرم ازشون
این نوشته هم واسه اونی که گفت چرا نمینویسی؟
من هروقت دلم بگیره مینویسم
اون موقع دلم باز بود عزیزم
اما الان همه چی بسته است
به این نتیجه رسیدم که زندگی فقط باید بگذره
شاید کشتم خودمو...
در زندگی زخم هایی هست که...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:30  توسط نوستالژی
|
عقاید یک دلقک
کتابش خیلی وقته که چاپ شده اما من تازه خوندمش
از اون کتابایی هس که ادم از خوندنش لذت میبره
یک دلقک مست زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط میکند.
به قول یکی از دوستام
اگه به میرحسین رای نمیدین ، لطفا به میرحسین رای بدین
خوشحالم که میدونم حداقل ۵نفر هستن که نوشته هامو میخونن
واقعا خوشحالم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:41  توسط نوستالژی
|
یه کتاب جدیدو شروع کردم
از نمایشگاه گرفتم
چقد خوبه همیشه همینجوری باشه
وقتی سر پنجره دیدمت
انگار تمامه دنیا رو بهم داده بودن
ازت ممنونم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:22  توسط نوستالژی
|
نمی دونم چرا اینقدر بدبینم
شایدم من بد بین نیستمو همه چی به این تیرگی هستش
نمیدونم چرا اتفاقاتی افتاد که بدبین شدم
چرا حس می کنم زندگیمون پر از دروغه
چرا کاری کردی که حس کنم همیشه خدا دارم دروغ می شنوم چرا؟
چرا کاری کردی که دیگه خیلی چیزا واسم مهم نباشه
اما همه چی قابل برگشت هستش
به شرطی که همه بخواییم
ادم باید به خودش اطمینان کنه و از هیچ چی نترسه
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:35  توسط نوستالژی
|
حرفایی که می گم واقعا از ته ته ته دلم میاد بیرون
اون بغضی هم که توش هست واسه اینه که موقع گفتن اون حرفا یه بغضی تو ته ته ته دلم بوده
خدا به خیربکنه واقعا
تو ته ته ته دلم یه نفرتی به سحر دارم
چون باهاش دوسته
و میبینم که باهاش خوشحاله
شاید به ظاهر بهش علاقه داشته باشم
نمیدونم چرا از هرچی پوله متنفرم
نمیدونم
واسه همینم از سحر خوشم نمیاد چون خیلی پولدارن
یا حداقل من اینطور فکر میکنم
راستشو بخوای دوس ندارم زیاد یا سحر صمیمی بشه شاید چون داداش داره
منم که از همه پنهونم
سرم درد می کنه
نمیدونم
شاید چند روز دیگه از گفتن این حرفا پشیمونیشم
چرا با من این کارو کردی
حیف من
واقعا حیف من
اگه نشه نمیبخشمت
نه محاله ممکنه ببخشمت
به قول یکی از دوستام
اگه نشه خاطره خوبی بود
و تجربه فوق العاده بهتری
همه چیز عکس شد نسبت به اولش
یه کم فکن کن
موافقی نه؟
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:2  توسط نوستالژی
|
نمی دونم چرا اونی که باید اینا رو نمی خونه؟
نمی دونم چرا زنده هستم؟
نمی دونم چرا نمیمیرم؟
نمی دونم چرا خودمو نمیکشم؟
به یکی گفتم:
هر وقت مشکل دارم پیش خودم فکر می کنم که کسایی هستن که مشکلاتشون از من بیشتره
اما حالا خودم کم اوردم
نمی دونم چی کنم
نمی دونم
بیا یه چیز بگو دیگه
پی نوشت: من امکان نداره کراوات بخرم همون قبلی رو می زنم
نمی دونم چرا؟
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:24  توسط نوستالژی
|
اومدم بنویسم
نمیدونم چی بنویسم؟
خیلی حرف دارم
اما نمیدونم چی بگم؟
این ترم درس نخوندم
دوس دارم مفید باشم
یه کاری کنم
خوشحالم که یه جایی دارم که هر وقت بی حوصله میشم مینویسم
کلا هروقت بی حوصله هستم یا می خورم یا کتاب می خونم اما کتابمو ندارم
عاشق کافه پیانو هستم
واقعا عاشقش
شاید ۴ یا ۵بار خوندمش توی ۳ماه
اما الان دادمش به یکی بخوندش
تا شاید تو زندگیش تغییر ایجاد شه
حتما باید تو زندگیش تغییر ایجاد شه
وگرنه خیلی واسش بده
حالم بده
خدایا کمکم کن
کممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممک
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره....
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:12  توسط نوستالژی
|